گم در مه

خرید بک لینک

شنیده ای که می گوید: مرا به کار جهان هرگز التفات نبود؟ و بعد می گوید: رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست؟ گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: يکشنبه 17 تير 1403 ساعت: 18:09

در ادامه گفته: نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟ و تو چه دانی خمار صد شبه چیست؟ گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: يکشنبه 17 تير 1403 ساعت: 18:09

برایم نوشته بود: اتمنی لک قرائه سعیده، رغم حزن یبتدی هنا... و من از آن دستخط زنانه بوی دارچین و صندل و نمک دریا را میشنیدم و آن اندوه که وعدهاش را در پیشانی کتابش به من داده بود در تک تک صفحات جاری بود، روی دانه به دانه کلماتی که پیدا بود با وسواس کنار هم چیده، اندوهی که به یک مستی ملایم شبیه بود، در یک صبحگاه خاکستری دمآلود توی بندرگاهی شلوغ اما تمیز و شسته از باران...

گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 13:43

می دانم شرایطت طوری شد که لابد نتوانستی مرا به آشنای تان معرفی کنی یا هرچی، این ها مهم نیست، مهم تویی که آسوده باشی و اوضاع برایت به بهترین شکل پیش برود. همین که مراقب خودت باشی کفایت می کند.از این ها که بگذریم نمی دانم چرا مثل اشباح شده ام، قادر! حس می کنم شبیه موجودی شده ام که عینیتش کمرنگ شده یا حتی در مواردی محو شده، موجودی مجرد که به چشم نمی آید، حتی به چشم خودش. شاید چون توی خانه کسی نیست که کمی موجودیتم را به من اثبات کند با صدایی، حرفی، نگاهی. اشیا با صداهای معمول شان به من می گویند که چیزی به اسم زندگی باید ادامه پیدا کند، مثلا یخچال و فریزر با آن غرولندهای گاه و بی گاهشان که شب ها از خواب می پرانندم، یا ماشین لباسشویی که در تب و تاب شستن فریاد می زند که: آذر! تو هنوز هستی و لباس چرک می کنی و در این خانه هر روز کمی آب جریان پیدا می کند. اما این ها چه قدر می توانند دلیل متقنی بر حضور آدم باشند؟ چیزی باید باشد که در اثبات امر «بودن» کارستان کند یا کسی. اما من تحمل آدمیزاد را ندارم توی خانه ام، یعنی آدمیزادی جز محبوبم را. دایره معاشرتم را مدام تنگ تر کرده ام. گهگاهی رفیقی تا کافه ممکن است بیاید و یکی دو ساعتی گپ بزنیم و تمام. توی محل کار به قدر کافی شاید معاشرت با ملت هست، از پزشک بگیر تا بیمار و همگی به نوعی طلبکارِ توجهی تمام عیار! خداوندا! این ابنای توقع را کجای دلم بگذارم؟ از مادر و خواهری حامی و تمام وقت برای این همه آدم بودن خسته شده ام. می خواهم کمی نوازش بشوم و جایی آرام بگیرم، جایی که مثل رحم مادر امن و گرم باشد. بهانه گیر آغوش شده ام، آغوشی تمام وقت و ایمن. گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 13:43

تو رفته ای حمام. زیر دوشی که صدات می زنم و از لای در با تو حرف می زنم. این رؤیایی است که خیلی از روزها سراغم می آید. ساعاتی از روز واقعا حس می کنم آن جا توی حمامی و من به بهانه ای از لای در دزدانه نگاهت می کنم. می بینم که گرم خواندن آوازی هستی، سرخوشی و همین که صدای زمزمه ات از توی حمام نرم و آرام می آید بیرون و همه جای خانه پخش می شود، به من می گوید که زندگی هنوز ارزش زیستن دارد...

گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 13:43

صفحه بندی